مدح و وفات حضرت ام البنین سلاماللهعلیها
به خـون دیـده، تـر کن آسـتـین را بـه یــاد آور حــدیـث راسـتـیـن را بــبــار از آســمــانِ دیــده بـــاران اگر گـلپـوش میخواهی زمین را به دشت سینه چون تنپوش خورشید بــپـوشـیـم اشـک و آه آتــشـیـن را بیا روشـن کـنـیم ای دیـده با اشک چـــراغ خــاطــر اُمّالــبــنــیــن را همان بانو که حُـسـنـش آفریدهست بـه ذهـن آفــریــنــش آفـــریــن را بـگـیـر ای عـشـق پـرواز کـلامـی کـه گــویـم آســتـانـش را سـلامـی چو شمعی در حریم خانه میسوخت که از هُرمش پر پروانه میسوخت چه داغی داشت در جان کز شرارش دل هر عاقـل و دیـوانه میسوخت ز حـسـرت از تـنـور سـرخ آهـش در و دیوار هر کاشانه میسوخت دل و جانش چو بغض سرخ خورشید ز داغ مـاتـم جـانـانـه مـیسـوخـت بـه یـاد آن کـبـوتـرهـا کـه رفـتـنـد دل او در قـفـس تـنها نمیسـوخت تـمـام هـیـئـت افـلاک از ایـن درد نـگـاه ابـر بـود و گـریـه میکـرد! مگر خورشید، آتش در جگر داشت؟ که در دل، زخمهایی شعلهور داشت دل سنگ از شرار سینهاش سوخت به قلب صخره هم آهش اثر داشت پس از کـوچ شهـیدان از دل دشت چو دریا دامنی از گـریه تر داشت بـه یــاد دسـتهـای سـاقـی عـشـق ز غم دستی به دل، دستی به سر داشت نه تنها روز، چون مرغ شباهنگ سر فـریاد هر شب تا سحر داشت چو رنگ کاروان کـوچ، صد داغ به دل آن مادر از هجر پسر داشت دلــی بــــود و در آن آلالــــۀ درد چه میرُست از نگاهش؟ نالۀ درد |